اجازه می دهم که ببوسمی..
این سرد که می آید
باید
کاری دیگری که نمی دانم نکرده ام یا کرده ام بکنم یا نه ؟
این نمی شود چه کنم را !
این چگونه از تو کنم را !
دل را پیرهنم را که از سینه دررفته تا
باشد که بمانم از بادی که می دوانی در تنم
که دست می زنم به این دو پا
که من که تو که او که ما شما و باقی افعال و مفعول و صرف و نحو قافیه را که من که تو که ما شما رفته برگشته رفته برگشته رفته برگشته رفته مانده خسته از تو می شوم شبی که نیستی در تنم رها !
تو شونده ای شنونده ای تو رونده ای لبننده ای نگزان لبت به ددنددان
و به من به تو به صدا به تن به جدا شدن به خدا به پیر
که من پاره می شوم
از پنجره نرو
در نرو با دست با پا با سر نرو بیچاره می شوم
نه نگو ! از نه نگو ! بی نگو از با بگو !
من تو را هم دوست دارم را بگو !
برگرد از فعل بد از نمی آیم از نمی گویم از نمی خندم
از هر آنچه که موهای تو را لمس می کند بیزارم
از باد از آفتاب از روسری ات بد کینه ای به دل دارم
نمی گذارد بیرون بیایم از دام
همین موهای بلندت که افتاده به پام
گذشته دیو من است
گردن آینده بی بوسه است به حالا بیا به حال !
به آغوش من که زمان است
به آینده ای که در لب های من مخفی ست ..
انگار تمام سنگ های دنیا دندان من اند!
که در سرمای تن شان زن اند !
از رقص بی جهت بیرون بیا
بتننم ! تو زنی ؟
من مرد تو نامرد
من مرد رویاهای خودم نبودم من مرد رویا نبودم من رویا نبودم
من خیال سکس بودم و کمی اسپرم در تفکر پدرم
که می ریخت خودش را در سوژه ای که می خواست مادر شود
و پدر می خواست خستگی اش را از تن بریزد
و خستگی پدر من شدم
آن شب بدی بود بدتر بود
اصلن خوب نبود خوابی که دیده بودی ام
من درکنار تو راه می روم
که دیو می آید تو را می برد
و تو با باران و بی بیداد و در دریا و از اذان و تا طامات و بر پر پر پرواز و باز و ناز و ساز می کنی نیمی م ز ترکستان نیمی م ز فرغانه ! ! ! !
و من در آشپزخانه با مادرم حال می کنم
پستان شیرینی داشت تمامش مال من بود تمامش
در کوچه های خلوت عبور را می کنم
و در خرابه ای که رشته ی کلام را پاره می کند
و از تولدی که خروسان نخواندنش
اینک منم ! ویران شده در دهلیزهای منگ درخت
انگار مرا ندیده به این زشتی
سابقن بهتر بودم سابقن دهانم را خوب بازنده می کردم
سابقن دندانم باد نداشت سابقن موهایم را کرم نخورده بود
سابقن نگاه ام را به هر طرف می چرخاندم تو بودی
تو بودی ! نبودی ! دیشب ! خوابت را ببینم !
و تو مرا پاشیده بودی بر گندمزاران دشت
و مادربرزگ لیوان خالی را دستم داد
و من نوشیدم و پوشیدم و آمدم بیرون
و افتادم به راه و رسیدم
به رود به روح
به تو به چشمهایت
که با من سر جنگ دارند
پلنگ دارند
و می دانم چرا پلنگ ها به آسمان چشم تو پریده اند ..
فاجعه از راه رفتن تو آغاز شد ..