تبليغاتX
گلپل

گلپل

کلمه نگاه من است ..

تنان ايجاد شد

www.tanan.persianblog.com

با :

نوشته اي كه هيچ گاه شعر نشد ..

يك داستان ناتمام ..

گذشتن به وقت لي لا (نقد آثار داستاني ليلا صادقي)

نقد به مثابه ي عقده گشايي ..

.

.

ضمنن نشريه ي ادبي ديما شما را به همكاري دعوت مي كند :

هيچ متني از شما توسط ديما رد نمي شود !

در اين شماره (در دست چاپ) مي خوانيد :

شمس آقاجاني

رضا قنبري

حبيب پرتاري

سيد مهدي موسوي

مهرداد فلاح

مانا جعفري

مريم عبدي

ميرسليم خدايگان

صمد آزادبخت

همايون آزادبخت

زهرا حسين پور

سميرا نوروزي

مرتضا و مصطفا خدايگان

حجت عليپور

بهروز مهدي زاده

و...

ديما منتظر مطالب شماست :

dima_nnn@yahoo.cm

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

نقد به مثابه ی عقده گشایی

نقدی بر شیوه ی نقدهای نقادان امروز                             

 

  • نگاهی کلی به شیوه های نقد امروز ایران
  • گریزی به ماهیت و موجودیت اروتیسم در ادبیات و هنر
  • نگاهی به نقدهای آقای مسعودی نیا بر روی شعرهایی از گراناز موسوی و کیمیا آرین
  • بررسی چند مثال در جهت کشف خلاقیت های نقادان امروز ادبیات !!

در www.dima-nn.blogfa.com  بخوانید ..

.

.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

كارگاه داستان آهك برگزار کرد:::

 

 

نقد و بررسي آثار داستاني ليلا صادقي

با سخنرانی و ارائه نقدهایی از ::

رويا تفتي

محمد آزرم

مرتضا پورحاجي

مصطفا خدايگان

سعيد احمد زاده

زهرا حسين پور

و

.

.

ليلا صادقي ..

.

.

***************************************

.

.

تهران

دانشگاه علامه طباطبائي

سالن مطهري

دوشنبه

6/3/1387

در ساعت 4 عصر

.................. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

.

كارگاه داستان آهك برگزار مي كند:::

 

 

نقد و بررسي آثار داستاني ليلا صادقي

با حضور و نقدهايي از ::

شمس آقاجاني

رويا تفتي

محمد آزرم

مصطفا خدايگان

مرتضا پورحاجي

زهرا حسين پور

سعيد احمد زاده

و

.

.

ليلا صادقي ..

.

.

***************************************

.

.

از تمام عزيزان داستاني دعوت به حضور مي شود::

تهران

دانشگاه علامه طباطبائي

سالن مطهري

دوشنبه

6/3/1387

در ساعت 4 عصر

از تمام عزيزان ادبي دعوت مي شود به حضور .. از طرف آهك : حسين پور . 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

..

./.

خاک شهر چنگی به دل نمی زند

                         بگذار

                             زاگرس را بر سر بریزم ..! 

..

./.

یاریبخش حاتمی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

.

.


.




.

.


.

.

.

.

.

 از تو

         افتاده

                 ترم

                      ساده ترین شعر بلند

از خودم ساده ترم ساده ترین شعر بلند

بغض این زنجره ها نذر نگاهت گل من ...

.

.

.

.

.

.


.

.



.

.

از تو افتاده ترم ساده ترین شعر بلند

از خودم ساده ترم ساده ترین شعر بلند

بغض این زنجره­ها نذر نگاهت گل من

سینه ام مزرعه­ی بذر نگاهت گل من

تو همان دایره­ی قسمت پرگار خدا

و نمکدان پر از شوخی افکار خدا ...

تو همان نغمه­ی سنتور ، همان ساز بلند

مردمک های پر از حرف تو آواز بلند

راستی ! معجزه­ی چشم مگر باران نیست ؟

مگر آغوش همان بستر بیماران نیست ؟

پس چرا چشم تو می خندد و می  خندَ دَ نم ؟!

و تو  رد  می شوی از پنجره های بدنم ...

و تو رد می شوی از من ، خودمانی شده ای !

نکند خورده به مغرت که جهانی شده ای ؟!

خودمانیم هنوز از همه مخفی شده ام

که نفهمیده ای از من که پر از کی شده ام

 

چه کسی نیست صدایم بزند با سهراب ؟

پلی از من به خدایم بزند با سهراب

و کسی نیست که خالی شوم از فکر بدش

از همان چشم پر از معنی معنا بلدش

 

تو عدد نیستی اصلن که حروفت باشم !

تکه ای از غم چشمان مخوفت باشم

تو فقط حرف فقط حرف ؛ فقط حرف منی

که خودت را جلوی چشم همه می شکنی ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بهناز وفایی



 


 





+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

..

 

 

..

 

 

..

 

 

..

 

 

..

 

 

 

..

 

 

..

 

..

 

 

..

 

 

..

 

 

..

 

 

..

 

 

..

 

 

..

 

 

..

 

 

؟

 

!

؟

 

!

؟

 

!

؟

 

!

؟

 

!

؟

 

!

؟

 

!

؟

 

!

..

 

.

 

 

این جا قرار بود یه مثنوی باشه ؟!!

؟!

 

 

؟!

 

 

؟!

 

 

؟!

 

 

.

 

.

.

 

.

.

 

.

.

 

.

.

 

.

.

 

.

.

 

.

پس کو ؟!

.

 

.

.

 

.

.

 

.

..

 

 

..

..

.

 

.

..

 

؟؟؟       ؟؟؟

؟؟؟      ؟؟؟

؟؟

                                                  ؟؟؟؟؟                     ؟؟؟؟؟

!!!! !!   !!!!! !   !

.

.

.

.

..

.

.

.

..

..

 

.

 

.

.

.

.

.

 

-

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

اجازه می دهم که ببوسمی..                                              

 

 

 

این  سرد که می آید

       باید

کاری دیگری که نمی دانم نکرده ام یا کرده ام  بکنم یا نه ؟

این نمی شود چه کنم را !

این چگونه از تو کنم را !

دل را            پیرهنم را                که از سینه دررفته تا

باشد که بمانم از بادی که می دوانی در تنم

که دست می زنم به این دو پا

که من که تو که او که ما شما و باقی افعال و مفعول و صرف و نحو قافیه را که من که تو که ما شما رفته برگشته رفته برگشته رفته برگشته رفته مانده خسته از تو می شوم شبی که نیستی در تنم رها !

تو شونده ای شنونده ای تو رونده ای لبننده ای نگزان لبت به ددنددان

و به من به تو به صدا به تن به جدا شدن به خدا به پیر  

که من پاره می شوم

از پنجره نرو

در نرو     با دست    با پا       با سر نرو        بیچاره می شوم

نه نگو ! از نه نگو ! بی نگو از با بگو !

من تو را هم دوست دارم را بگو !

برگرد از فعل بد   از نمی آیم        از نمی گویم      از نمی خندم

از هر آنچه که موهای تو را لمس می کند بیزارم

از باد     از آفتاب      از روسری ات بد کینه ای به دل دارم

نمی گذارد بیرون بیایم از دام

همین موهای بلندت که افتاده به پام    

 

گذشته دیو من است         

گردن آینده بی بوسه است      به حالا بیا به حال !

به آغوش من که زمان است

به آینده ای که در لب های من مخفی ست ..

 انگار تمام سنگ های دنیا دندان من اند!

که در سرمای تن شان زن اند !

از رقص بی جهت بیرون بیا  

بتننم !        تو زنی ؟

من مرد       تو نامرد

من مرد رویاهای خودم نبودم      من مرد رویا نبودم          من رویا نبودم

من خیال سکس بودم و کمی اسپرم         در تفکر پدرم

که می ریخت خودش را در سوژه ای که می خواست مادر شود

و پدر می خواست خستگی اش را از تن بریزد

و خستگی پدر من شدم     

آن شب بدی بود        بدتر بود

اصلن خوب نبود خوابی که دیده بودی ام

من درکنار تو راه می روم  

که دیو می آید تو را می برد   

و تو با باران و بی بیداد و در دریا و از اذان و تا طامات و بر پر پر پرواز و باز و ناز و ساز می کنی نیمی م­ ز ترکستان   نیمی­ م ز فرغانه  !         !           !           !  

و من در آشپزخانه با مادرم حال می کنم

پستان شیرینی داشت         تمامش مال من بود تمامش    

 در کوچه های خلوت عبور را می کنم

و در خرابه ای که رشته ی کلام را پاره می کند

و از تولدی که خروسان نخواندنش

اینک منم !            ویران شده در دهلیزهای منگ درخت

انگار مرا ندیده به این زشتی

سابقن بهتر بودم          سابقن دهانم را خوب بازنده می کردم

سابقن دندانم باد نداشت         سابقن موهایم را کرم نخورده بود

سابقن نگاه ام را به هر طرف می چرخاندم تو بودی

تو بودی !     نبودی !         دیشب !     خوابت را ببینم !

و تو مرا پاشیده بودی                 بر گندمزاران دشت          

و مادربرزگ لیوان خالی را دستم داد

 و من نوشیدم           و پوشیدم           و آمدم بیرون

و افتادم به راه             و رسیدم

به رود       به روح

به تو    به چشمهایت

که با من سر جنگ دارند

پلنگ دارند

و می دانم چرا پلنگ ها به آسمان چشم تو پریده اند ..

 فاجعه از راه رفتن تو آغاز شد ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

به آسمان شگفت

كه هر روز طرحي ديگرَ است

به آفتاب

 به سايش بي بديل آشيانه

 به جهان و سايه‌ي كوتاهش

و رازدانه‌ي اندوه پارينه‌

در حوالي روياي تو.

در تنهايي اين گوشه‌ي طرح شگفت

يكنفر براي هميشه گم مي‌شود.

 

مهرداد سوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط خدایگان  | 

 ....

 

 

 

اینکه تحویل نمی گیری خودش گرفتن است

                               خودت نمی دانی

چشم های تو شبیه اند به آن چیزی که من دیده ام

                 شبیه ترند

به آن چیز که فکر می کنم

      از تنم باد می وزد

می وزم از شرق موهایت

ماه را پائین می کشم از پرده

پرده در باد  در پرده باد    در پرده باران شروع می شود..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

....

خم و خورشید آب انگور ، از بس در نگاهش بود

خراب و درب و داغان بود هرکس در نگاهش بود

خودش را بر شکوه کوه های صورتش می ریخت

پسر !  انگار اقیانوس اطلس در نگاهش بود

دروغی دلبری می کرد و وحشناک زیبا بود

دو بادام غلط انداز نارس در نگاهش بود

شکار ساده ای بودم به زیر چرخ چشمانش

تصور کن هزاروچند کرکس در نگاهش بود

تمامم را به متن خویش می بلعید - برمودا -

خلاصه اینکه یک دریا مثلث در نگاهش بود..

 

 

 

                                     مرتضا خدایگان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

صاحب عکس که بیاید از مسئولیت صفحه کم می شوم

حضورش بیشتر شبیه حمکی کوچک است که از فرصت برگشته باشد

بدرقه رفته بود نکته ای را حفظ کند که انتخاب از بدنه لخت شد

تماس را طلب ، طاقت ؛ ارزش کیفی ندارد

حرکت به بعد افتاده ؛ پهنه می شود اعمال مثبت را

بستر همیشه تنظیم است برای قصدِ صحت

به احتیاط صورتت تعدد شرط می بینم و یک مقام بالای خم

عمدن مفید می شوی عقب ها

بقای این پختن در شدید وصل چه سود ؟

اصلن بیا از تکرار سفارش بچسب به هست

در نفس مثل آمد و شد در لحظه که لحظه در لحظه در برگشت از لحظه می افتم و بالا به چپ می روم از راست و  لحظه می زند امکان جسنجو در اعترافِ بحث و ادامه از نشستن که چهره می شوی در عبور انگشت های اشاره های ارجاعات بیرونی..

در نقش های این کتاب زیر دست     دست و پا را ورق می زنم

خواب که می آید دهانش از خواب آمده است

حالا که لخت را پوشیده ام ران های مخفی دلشان به در فکر می کند

دریا که امروز از زیر رنگ های بی خراش آمده بود

رنگ های بی خراش فکر از من گرفته و برمی گشت

و گونه های دشوار تر تو    که امروز از هیچ عبوری دستم نه لرزید نه نلرزید

عبور تو را دیدم با مادرش از تمام چارراه ها ی زخم

 از تمام زخم ها با پاهای قهوه ای رد شدی .

چشم های تو که اصلن فرق نمی کرد     

 با دست جدیدترین پیاده رو  با تمامِ اینطرفترش من از دور

و بعد در کوچه ای دور می زنم و کوچه با جیب هایم به اکتشاف پاهایت می رویم

که یازده در یازده کاغذ آماده کرده ام

از معکوس سینه هایت کمی مانده تا دومین دنده ی من

بیش از آنچه که یک لمس سرش زیر است ..

 

 

مصطفا خدایگان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط خدایگان  | 

 

آتشی به پا کن به اندازه ی آغوشت

                هیزم اگر نیست

             استخوان های من خشکند ..

 

از امروز در بازار کتاب

 

..رقص بی جهت

مجموعه شعر ..

 

..میرسلیم خدایگان

 

 بر بوم سپید

سه لکه رنگ

      دستش لرزید نقاش جوان

بر برف پوش دشت

سه قطره خون

      صیاد پیر     دستش نمی لرزد ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

لطفن تبلیغ واقع در گوشه ی صفحه را خارج نکید !!!!!

نوشتار متن به هم می ریزد !!!!!!!!     

سلام دوستان عزیز ..

اومدم تشکر کنم .. از شما که این همه خوب و مفید هستین ..و در مورد داستان من نظر دادین و نقدش کردین ..

نکته ی اساسی اینه که اون چیزی که من به دنبالش هستم و سعی کردم در این داستان به دستش بیارم تا حدودی انجام گرفت .. و اون چیز اینه که من در نوشتار به دنبال جلب هستم .. جلب .. من احساس می کنم بحران مخاطب امروز ادبیات ما شاید یکی از دلایلش قراردادها و عناصر دست و دل گیر موجود در سیستم های نوشتار باشه .. متاسفانه ما در هنگام نوشتن همیشه یک چیز رو فراموش می کنیم : نیازهای مخاطب هامون رو .. البته منظور من از نیاز توقع نیست .. ما باید اینو بهش توجه کنیم که در چه بستری و با چه شرایطی و برای چه ذهنیتی ( مخاطبی ) می نویسیم .. اینکه من داستان رو با یک عدم تعادل منطقی شروع کنم و در ادامه اون رو گسترش بدم و بعد روایت رو مطرح کنم و شخیت ها رو معرفی کنم ( چه مستقیم و چه غیر مستقیم و .. ) و بعد گره گذاری کنم و داستان رو به تعلیق بگذارم و به نقطه ی اوج برسونمش و گره ها رو باز کنم و به اون خاتمه بدم رو مخاطب امروز ما روزانه باهاش زندگی می کنه و با علم به اینکه مخاطب ما یک مخاطب افسرده و بی حوصله است و ما تا نوشتن رو شروع می کنیم از کلمه ها نمک می سازیم و بر زخم خواننده می بندیم و یا زاویه دیدمان را در جایی قرار می دیم که خواننده در اون زاویه هیچ کاری نمی تونه بکنه الا اینکه تا بشه و بشکنه .. به نظر من باید نوشتار طوری باشه که جلب توجه کنه .. مردم امروز ایران رو فقط یه جور می شه کشوند طرف هر چیز و اون هم اغراق و دروغ و شعبده بازیه و در نهایت جلب کردن توجه شون .. البته با در نظر گرفتن اینکه این جلب کردن به چه قیمتی تموم می شه .. ( و با استفاده از هیجانات سرکوب شده شون و از دست رفتگی هاشون و عقده هاشون و آرزوهاشون و درگیری هاشون و .. هاشون ) ..« جالب » . حرف من همینه : ادبیات جالب .. ما باید در نوشتار جلب توجه کنیم .. این اون چیزیه که می تونه تا قسمتی مخاطب رو با متن آشتی بده ( لااقل به زعم خودش ) ..

یه گله دارم از بعضی از دوستای خوبم که انتظار زیادی ازشون داشتم .. من وقتی یه وبلاگ می زنم و در اون آثار خودم رو میذارم دو هدف دارم : اول اینکه با دوستای جدیدی آشنا بشم و اون دوستا با در اختیار دادن معلومات و تجربیاتشون به من کمک کنن و دوم اینکه خودم رو معرفی کنم .. در حد توان خودم . اما بعضی از دوستان کم لطفی کردن و سیستم تبادل تجربه و سواد رو به هم ریختن ..

خوشحالم که کسی با غرض در مورد متن من چیزی ننوشته و هرکی هرچی نوشته برام مفید و سازنده و    قابل قبول بوده ..

پیست بعد گلپل با شعری از مرتضا خدایگان بزودی به روز می شه .. 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط خدایگان  | 

    پیشنهاد می کنم قبل ازخواندن این داستان فکرتان را از هر انتظار و توقع خالی کنید ..

 

 

                                                                   اردک های تنم    شنا    نمی دانند

 

همیشه همین طور است . هر وقت که می بینمش بغض می کنم . هر وقت که می رودگریه ام می گیرد .  سیر که گریه می کنم انگار از یک بازی بی منطق جنسی برگشته باشم .. بعد، از دیدنش متنفر می شوم ، تا فردا که باز می بینمش . این تکرار دیوانه ام می کند . هر روز، روزی یک بار .. هر شب هم این اتفاق می افتد . فجیع تر . در خواب . همیشه همین طور است . هر وقت که می بینمش جوان شده.. جوان تر . بغض نه ! چیزی دورتر از بغض گلویم را آنقدر باز می­کند که گلویم را آنقدر . تنم مور درمی آورد . لخت است . سیر که گریه می کنم می خندد . می نشیند کنار من . لخت می شوم بی اختیار . انگار قرار است به بازی بروم با کسی . شبیه شنا در استخری از تن .. تن ها .. تنها تنها .. تن های لخت و سفید . جوان . تن های تراشیده . جذاب . تن های آشنا . همان که روزها می بینمش و گریه ام می گیرد . . دستم را می گیرد می کشدم به حوض تنش . چهره اش آنقدر آشناست که می شناسمش . همیشه همین طور است . مثل بیست سال پیش . روزی که لذت ابدی پستانش را برایم ممنوع کرد . لذتی از خواب و خوراک و تماس ، که شکلم می داد . بعدتر هم . دوسال بعدترش . چقدر دلم می­خواست یک بار دیگر شیرم بدهد . تنش دور بود از پوست جدیدم . کنارش می­خوابیدم و دست می بردم از پاره گی پیراهنش و می گذاشتمش روی آن دایره ی مرموز معرکه . خواب خوب می شد .. بعضی شب ها نمی گذاشت کنارش بخوابم . نمی دانستم چرا . حالا می دانم . . کنار یکی دیگر می خوابید . یک مرد بزرگ تر از من . ولی من دوست اش داشتم .. او هم همینطور. پتو را­می کشید روی سرم . خودم را می خوابیده بودم .نمی دیدمشان . با چشم نمی دیدمشان . زیر پلک­ها که پر بودند از سیاهی می دیدمشان . به فاصله ی چند وجب آنطرف تر مرد بزرگ تر بر من غلبه می کند . بر او هم . ا.و تحقیر می شود زیر آن تن زمخت پر از مو . چشم هایش را بسته و عرق می ریزد . یک نخ سیگار خاموش پائین تخت .

بزرگ­ترعبوس می زند . می ترسم . همیشه همین طور بوده است . صدای نفس هایشان بلندتر است . گاهی جیغ کوچکی از دهان او لای نفس ها را می درد و می خورد به سقف و صورت . انگار تمام لذت دنیا را در خود دارد . دست هایم را روی گوش هایم می گذارم . چشم هایم را فشار می دهم روی هم . بیشتر . کی تمام می شود این بازی ؟ .. این بازی تنگ و خلوت ! .. صدای جیغ ها بلندتراز قبل است . بزرگ تر داد می زند . نعره می کشد . نعره می کشد را داد می زند با هر نفس . نفس را می زند با هر زدن در عبوس . عبوس روی صورتش گل کرده است . سرخ می شود او . سرخ تر . لبش را می گزد زیر دندان های بالایی بعد ول می کند و می گزدش که چشم هایش تا نیمه باز است . همیشه همین طور سکوت می آید . با چند نفس بریده و آه !آه ! !آه !! !آه و ماه .. آمده در قاب پنجره و شاهد تمام جنایت است . کمی می رود . روز می شود و من و دیدن و بغض از گلو پاره می کنم که دیشب دستم نه رسید نه نرسید .. نزدیک تر هم که می شود چهره اش مشخص نیست . چهره اش از حالتی دیگر که از نوع حالت های کشف نشده است می خندد . خنده اش مشخض نیست . شاید مشخص رفته باشد از صورتش؟ مشخص را گم کرده باشد ؟ یا گم کرده باشد ؟ از حالت نگاهش کشف کردم که حرف دارد بزند . همیشه حرف نداشت . یکه بود . طوری راه می رفت که می گفتی زمین قسمتی از افاده­ای ست که می ریزد . موهایش را روی پیشانی ام می ریخت ، روزهایی که می آمد با آن موهای پر از بلندش .. پیشانی ام را صاف می کردم از درد موها . روی شانه ها می ریخت . دست ها بالا می آمد . لبها نزدیک تر .. چشم ها .. چشم ها .. چشم های تو بودند که دیروز از کوچه رد شدند ؟ چاه را ندیدند . چاه باز بود . چاه، بازتر . یک چاه دیگر هم بود . تو افتادی توی آن یکی چاه که چاه تر بود . آن یکی ، شب هم یکی مثل تو می افتد توی دهانش . چاه من لاغر است . بی آب هم هست . برای همین است که ماه به راحتی از روی پلکش می پرد . می پرد توی آن چاهی که هم آب دارد و هم شاعر نیست . مگر نه اینکه نباید چاقو را در حوض شست ؟!  فکر کردی کسی نمی بیند ؟ آن روز که نذری مادرم را هم زدی چه حسی داشتم ! چه حسی داشتی ؟ با هر دور که می زدی چند نفر از زیر سوگوارانت رد

می شدند از روی شانه هایت برای افتادن زیر کشته شدن ؟ با هر پلک که می زدی رخنه در ایمان چند من که پشت پنجره ی اتاق بالا پلک می پراندم کردی ؟! اصلن مرا دیدی که دستم و آن یکی دستم ، روبروی صورتم ، قنوت را بلند کرده بودند و قبله رو به حیاط بود و حیاط از پنجره پیدا بود که تو را نشانده بود در خودش که من هنوز نماز آن روزم را تمام نکرده ام ؟!. شاید پیش خودت گفته­ای نماز من چه فرقی به حال خدا دارد ؟ یا اینکه نمازم را قبول نداری که هیچ وقت مستجاب نشدی ؟ آخر مگر

نمی شنوی نمی بینی نمی دانی نمی­گیری نمی فهمی که من چقدر از دعاهایم را گذاشته ام برای نماز شام بعدی تا تو را در دست های پر از قنوتم ببینم ؟ نکند مادرت گفته باشد که من ! نه ! دیگر نماز

 نمی خوانم و دعا باشد برای سجاده ی خوش برخورد مادرت .. دستم اصلن بالا نیاید بهتر است .. بهتر است نبینمت که بهتر است نبینمت .. که آش را هم می زنی .. لبخندی روی لبت نیست و می آید و پلکی که هم می زنی و کفگیر را می دهی دست دختر همسایه که از فرط عشق در کوچه ها لکاته

می ریزد از افاده هایش . او هم هم می زند دیگش را . مادرم بدجور تو را برانداز می کند . هنوز قنوت ادامه دارد . مادرم بدجور براندازت می کند . بدجورتر.. مادرت کفگیر را می گیرد . حتم دارم برای خوشبختی تو خرافات را دور می زند . مادرم بدجور چشمش به من می افتد . قنوتم . روبرمی­گرداند به سمت تو . قنوتم . برمی گردد به من . قنوتم . مادرت هنوز در هم زدن است . مادرم هنوز برمی گردد و بر . دختر پر از لکاته کناری ایستاده ، با برادر کوچک ترم حرف می زند در خنده هایش . مادرم کنار مادرت ایستاده و حرف هایی می زند . از آن حرف زدن های دو زن با هم که تنها خودشان همدیگر را می بینند . مادرت هم زدن را سنگین می کند . تو آنجا نیستی ، آنجای قبلی ، رفته ای آنجای دیگری که آنطرف تر کنار حوض و پیاله های جهیزیه ی مادرم را آب می کشی برای چای .. چای آنطرف تر روی تخت پدر زیر درخت تکراری بید ، در سماورش دم کرده و می خواند .. مادرت رو به من نگاه

 می کند .. قنوتم .  مادرم هم . هم زدن تمام شده و تو چای ها را ریخته ای برای خودتان پنج نفر و یک پیاله چای در سینی مانده و احساس بدی دارد .. غریبانه داغ است . رنگش پریده و دور می زند با نگاه خیسش همه را .. انگار از گلوی یک میلیون کلاغ ریخته باشد توی خودش .. همه چای برداشته اند و یک پیاله در سینی مانده تا.. و من همچنان قنو .. نگاه می کنم به کلاغ ها .. در دست تو کلاغ نیستند کلاغ ها .. مادرت اشاره می کند به تو .. به راه می افتی به سمت من .. من قنوتم را دارم هنوز . روی ایوان می­رسی . مادرم نگاهت می کند با لبخند ناشیانه­ای که می فهمم داستان کجا می آید . امان از دست و پای این مادرها. همیشه از قیافه شان وقتی که اینطور نگاه می کنند حالم به هم می خورد . به راه پله رسیده­ای . پله های همیشه در رکوع را مستجاب می کنی تا دم در اتاق من . دست­های تا نیمه

بازکرده ام را در چشم نگه می دارم . در می زنی با ناز و انگشت . دستگیره را می کشی و باز می شوی دم در روی پادری و می گویی سلام که زنگ در .. قنوتم ساکتت می کند و می نشینی همانجا که ایستاده بودی . برادر کوچک ترم می رود که در را باز کند . در را باز می کند . یک نفر با موهای جوگندمی­تر و چهره­ ی نیمه خسته با لباسی که نامه­رسان ها می پوشند یک نامه می دهد دست خودش . دفتر را هم امضا می کند . نامه را رو به پنجره­ای که من در آن قنوت گرفته ام می گیرد و ول می کند در هوا . نامه بال در می آورد و رو به پنجره پرواز می کند . پستچی می رود و برادرم در را بسته و نشسته کنار مادرش . نامه بال می زند و می آید . در بین راه بالای بید چرخی می زند و یک چرخ دیگر . عجب کبوتر تیزی ست !­ به سرعت به سمت پنجره می آید و پنجره بسته است . قنوت من کمی تکان می خورد ولی کمی تکان فقط . نامه چیزی نمانده به پنجره برسد و بخورد به شیشه و هم شیشه را بشکند و هم دست و بال خودش را و هم .. قنوت من را ، که می خورد به شیشه و رد می شود از آن و می آید در اتاق چرخی می زند بالای سرم و آرام می نشیند توی قنوتم . گرمش است . عرق کرده و کمی بغض . نفس می زند نفس . به من نگاه می کند نگاه . باز می شود باز . از پیراهنش در می آید . پیراهنش را آنطرف تر می اندازد . شروع می کنم به خواندنش در قنوت :

« می دونی ..آدما عوض می شن . اونا تغییر می کنن . همین طوری نمی مونن . همین طوری ..تا حالا دقت کردی رو همین طوری .. همین طوری .. هم .. این .. طوری .. طوری .. طور ! یادش بخیر .. من یه طور داشتم . یه طور قشنگ .  منو می برد پارک . برام بستنی می خرید . اون خیلی مهربون و خوب بود . می نشستیم روی نیمکت و اون روزنامه می خوند من بستنی می خوردم . یا اینکه با هم حرف می زدیم . بعد اون روزنامه رو از وسط پاره می کرد و می پرید بیرون .. بیرون ! یه روز از همون جا یه بیرون رد شد .  قیافه اش آشنا به نظر می رسید .. آره ! شناختمش ! خیلی وقت بود منو ندیده .. بود ! ندیده ! ولی این دو فعل ؟ .. بی خیال ! بعد از مدتها اون منو دید . منم اونو دیدم . بعد از مدتها . اون طرف خیابون یه پیرزن کور دست یه پسر بجه رو گرفته بود و

می خواستن از خیابون رد بشن ! البته بچه هه دست پیرزن رو گرفته بود . نمی دونم !.. درست ندیدم !.. بالاخره یکی دست اون یکی رو گرفته بودن !.. رو طبقه ی پنجم یه ساختمون نیمه کاره نشسته بودم . کنار دستم یه کنسرو باد کرده ی تخم مرغ نشسته بود . آآآ دارم چرند می گم خودمم می دونم ! کنسرو باد کرده ی تخم مرغ کجا بود ؟ کنار دستم یه آجر نشسته بود . خیلی هم خوشگل تراش خورده بود . پراشو باز کرده بود . نگام کرده بود  ..گفته بود تو نمی خوای بپری ؟گفتم کجا ؟ گفته بود نمی خوای بپری ؟ گفتم کجا ؟ گفته بود پائین .. اون پائین .. گفتم نه ! من دوس دارم برم بالا .. ولی نمی تونم .. بیچاره آجر لعنتی ! تا من اینا رو گفتم لای یه دیوار داشت پرواز می کرد .. بعد یهو فکرم از پرت بیرون پرید . خورد زمین . یه پرت دیگه رفت سراغش . یکی دیگه . یه پرت دیگه . پرتا دورشو می گیرن . می زننش . زیر دست و پا  له ش می کنن . فکر بیچاره ی من ! همیشه با پرتا بود . برای پرتا کار می کرد . همیشه تو پرت بود . . می رم جلو . پرتا رو یکی یکی کنار