|
|
|
|
|
آن يار نكوي من بگرفت گلوي من گفتا كه چه مي خواهي گفتم كه همين خواهم!!
مولا..نا
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
......................آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت بازش آرید خدارا که صفایی بکنیم................................
حافظ
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
من از قندم مرا گویی تُرُش شو؟! تو ماشی را بگیر لوبیا کن!
مولانـــا
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
خمید پیکرم از انتظار و به سر نرسید قدح به یاد تو کج کرده ام بیا که نر یز د . .
.. بیدل..
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم؟!!
حافظ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست همه بر همدگر افتاده و در هم نگران..
مولا نا..
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
**
دو دقیقه سکوت یکی قبل از تو یکی بعد از تو
** .. لطفاً فردا همین فردا به خودتان ناخنکی بزنید بی کلمه با بی لبی هرچه تمام تر . . . تا یادم نرفته کجا پنج دقیقه از خودم که شدم دور که می شدم دود دست می برم می چرخاندمم ساعت دوباره برمی گردم همانجا که یادم نرفته کجا! خیال کرده دنیا! . . . از بخت برگشته ام..
**
تو هم برای خودت پونه ماری شده ای آخرش گربه می خورد تورا !!
**
پرستو زرین
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
.. مرگ بر خرده بورژوازی وطن فروش .. یعنی لعنت بر مرد هزار چهره!! .. مصطفی خدایگان نوروز ۸۷ مهران مدیری با سریال طنز «مرد هزار چهره» آمد و خیل مخاطبان افسرده و خسته از برنامههای کسل کننده را بر پای تلوزیون میخکوب کرد! طبق معمول فیلم مدیری خوب آغاز شد و خوب پیش رفت و خوب تمام شد. بماند که حرف و حدیث در مورد این سریال بسیار بود، اما در همان سریال و در اواسط مجموعه، یکی از فجیعترین اتفاقات ممکن در تاریخ ادبیات ایران رخ داد و آن را همه هم می دانید.. مدیری در چند قسمت از فیلمش ادبیات ایران را به باد استهزا و تمسخر گرفت و به بدترین شکل ممکن ادبیات را کثیف، بی هویت، فاسد و ... نشان داد. میزان اهانتها و تهمتها به قدری زیاد بود که من (من) گریهام گرفت. ولی بیشتر از آن که به حال خودم و یا ادبیات بگریم برای نویسندگان این فیلم اشکم درآمد که خود نیز از این قاعده مستثنا نبوده و نیستند و خود را نیز به همان شکلی که تصویر کرده بودند، ترسیم کردند. اگرچه معتقدم که نویسندگان این مجموعه با این کارشان آگاهانه یا ناآگانه خود را از این ادبیات جدا میدانند. (این برمیگردد به یکی از جنبههای روانشناسی شخصیت که معتقد است کسانی که دیگران را به استهزا و تمسخر می گیرند، گمان میکنند خود آنگونه نیستند!) اما اگر ادبیات این است که این نویسندگان نشان دادند قطعاً اینان نیز در همین پاتوقها و حلقهها فعالیت میکنند و از همین قشر ادبی لمپن و بی شخصیتی هستند که خود به تصویر کشیده اند. اما مسئلهی اصلی من با این بخش از سریال چیز دیگری است؛ در این سریال کاراکتر مرد هزار چهره در چند مورد به صورت اشتباهی وارد برخی صنفها، تیپ ها، ارگان ها و ... می شد و جنبههایی از آن قشر را به مردم نشان میداد. تا جایی که ذهن من یاری می دهد، این کاراکتر یک بار در جامعهی پزشکان، یک بار در جامعهی ادبی و هنری، یک بار در نیروی انتظامی و بار آخر در گروههای خلافکار و مافیایی حضور پیدا کرد. نکته اینجاست که مهران مدیری ماجراها، مفاهیم، خصوصیات و اخلاقیات این اقشار را به دو بخش خوب و بد تقسیم کرده و به مردم نشان داد. مثلاً جامعهی پزشکی را به زبان طنز به نقد کشاند اما ویژگیها و مفاهیم مثبت و انسانی این شغل را نیز به تصویر کشید. یا در نیروی انتظامی هم همین روند وجود داشت. اما در مجموعهی شاعران و هنرمندان و مافیاییها ما تنها شاهد نکات و جنبههای منفی این دو طیف بودیم. قشر خلافکار که جنبه ی مثبتی ندارند! اما من حتی یک سکانس از این چند قسمت - شاعران و هنرمندان- ندیدم که نشانگر جنبهی مثبتی از این طیف باشد. سراسر منفی بافی و یکسر توهین آمیز. به طوری که من اینگونه تصور کردم مدیری میخواسته با این کارش طیف شاعران و هنرمندان را هم ردیف طیف خلافکاران و اقشار کثیف جامعه قرار دهد، که متأسفانه قرار داد. ادبیات در این مملکت کم مشکل ندارد، کم تحقیر نشده است، کم سرکوب نشده است که کسی مثل مدیری(مدیری!) بیاید و این پروژه را کامل کند و آن را در سریال پربینندهی خود طوری نشان دهد که نه تنها مردم عادی بلکه خواص نیز دیدشان نسبت به شعر و هنر، از این که هست بدبینانه تر شود! جای تأسف دارد برای کسانی که این همه ادعای روشنفکری و روشنگری دارند اما در برنامه ی خود (که تاثیر بسیاری بر فکر مردم می گذارد) اینگونه روشنفکری را در ذهن مردم جا بیاندازند و اینچنین هنر و شعر را به صلّابه بکشند. این قضیه برای من زمانی به فجیعترین شکل ممکن نمود پیدا کرد که چند شب پیش (پس از گذشت چندین ماه از پخش سریال مرد هزار چهره) یک بار دیگر این سریال در تلویزیون نمایش داده شد، اما نه تمام آن بلکه آن دو قسمتی که مدیری جامعهی ادبی و هنریمان را به تصویر کشیده است!! کاش یک نفر پیدا میشد و قدرت٬ ویژگی های مثبت٬ شخصت های بزرگ و فعالیتهای حرفهای و خلاقانهی هنر و ادبیات این مملکت را میدید و نشان میداد. اما ما فقط شاهد آن اقلیتهایی هستیم که در تمام صنفها و مجموعهها هستند٬ نه فقط در ادبیات و هنر. کاش مدیری این عرضه و شهامت را داشت کمی هم شعر واقعی را روایت کند. کمی بزرگی و شعور شاعران ایران را به مردم نشان می داد. کمی خلاقیت و سواد هنرمندان مان را به تصویر می کشید. اما متأسفانه و باز هم متأسفانه همین کسانی مثل مدیری هستند که هر کار که دلشان بخواهد میکنند، خوب بلدند خودشان را بچسبانند و کار خودشان را راه بیاندزاند، پول خودشان را از دولت می گیرند و از آن طرف ادعای روشنفکری و آزادهگیشان همه را کور کرده است. این قشر (با وجود اینکه احترام زیادی برای هنرشان قائلم) به همان طیفی میمانند که یکی از کاراکترهای همین سریال در شعرش آورده بود؛ خرده بورژوازی وطن فروش!!! که مرگشان باد..
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
داغ است طناب گردنت و از صعود پرت ميشوم به فكر كوتاه دست :«ببخشيد به من زبانم را كه نام هر كس را به دهانم راه ميدهم به احتياج يك گوش فكر ميكنم»
دستم را به هر كس دراز ميكنم دستم را نميخواهم از دستت بدهم به دست ديگري ميخواهم از دست بدهمت به پشت پا جديدترين نفرين مادربزرگ تقديم تو باد : «جيب پيراهنم را ببينيد! نه! نبينيد ! چشمتان جوهري ميشود از بس مداد پوشيدهام»
كليد مختصري بزن به لب به آخر انگشت عريان ميشوم شبيه لخت در دست من چيزي به جز انگشت نيست صورت كه ميكشي گونهام را ببار بر بوم فرض كن كه ميخندم از دور بيا به گردن به دست به پارسالِ امسال به هر چه ميخواهي پشت كن حتي به من كه لاغرم
: «من به تر گفتم خيس به باد گفتم نرقص ! » به جنگ قامتت نميروم بدون دیوارهای بلند ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
.. ..
باد سردي مي وزد مي وزد باد سردي سرد بادي مي وزد مي وزد باد؛ سردي مي وزد سردي باد د باد مي وزد سرد وزد باد سرد مي س سرد مي باد وزد زد باد مي و سر ز مي سرد باد وزد سر باد وزد دمي دي با وز مي سر د با د د سر دي مي و زد ز ب ب ب ب ب ب ب ب ب با با د د د س س س سر مي ر ر سر دي رررر دددد م م مي و و ز ز ز ز زد زد د د و مي و ز د ب ا .. // /
مصطفا خدایگان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
.. دکتر همیشه می گوید پرهیز کن چشم های که تو ضرر ندارند! دکتر همیشه چرند می گوید چشم های تو که آبله نیستند بیفتند به جانم و دست و پایم را زخم کنند دکتر نمی داند درد من چیست دکتر فقط می داند که من بیمارم و می گوید ورزش کن! دکتر اگر می دانست درد من چیست حتمن برایم «ماری جوانا» تجویز می کرد یا لااقل می گفت برو بمیر! من حتم دارم این دکتر چشمهای تو را ندیده وگرنه اینقدر حرف مفت نمی زد! .. دکتر مریض است!!
مصطفا خدایگان
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
ماتریالیست یعنی ماده گرا! مریم خدایگان . . خیام نشسته است . دود سیگارش همه را اذیت می کند. پک های عمیق می زند و دودش را توی سینه اش نگه می دارد. سرفه می کند. بدجوری هم سرفه می کند. آیدا کنار شاملو نشسته. دارد ورق می زند. "کاشکی قضاوتی در کار بود..." فروید می پرسد: " بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟ با کی ؟ " خیام می گوید: " ما می میریم. ما می میریم و هیچی عوض نمی شه." " یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه ."
داخلی . شب . موسیقی آرام همه جمع شده اند دور یک کتری ، قوری و چند لیوان و شیشه ی مربا و پیاله که توی همه شان چای می ریزند. کسی از مرگ حرف می زند. یکی دارد می نویسد. یکی سیگار می کشد و یکی های دیگر هر کدام کاری می کنند. " یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه ." این را خیام نمی گوید. آیدا هم نمی گوید . هنوز کنار شاملو نشسته . سپیده هم که با تلفن حرف نمی زند این را نمی گوید. مصطفا دارد به «حجابیدن» فکر می کند.
«حجابیدن». داخلی . شب . موسیقی آرام آیدا با حجاب شاملو را ورق می زند. سپیده با تلفن حرف می زند. خیام سیگار دیگری روشن می کند. روی لوله ی کتری که دیگر بخاز چندانی ندارد خم می شود و با تمام وجود پک می زند به سیگار. نه! این کار را قبل از روشن کردن سیگار می کند. بعد آن را روشن. "کوتاه است در..." "حجابیدن یعنی چی آیدا؟!" "پس آن به که فروتن باشی..." " یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه ." آن یکی که داشت با تلفن حرف می زد ، تلفنش تمام شده . دنبال چیزی می گردد. پیدایش نمی کند. می نشیند و یکی از سیگارهای خیام را برمی دارد. خیام آن را برایش روشن می کند. آن یکی که داشت می نوشت هنوز دارد می نویسد. کاغذ کوچکی دستش گرفته و تند و تند چیزهایی می نویسد. " یه مردی بود حسین قلی ، چشاش سیا، لپاش..." " ما می میریم..." این را خیام می گوید. هیچ اتفاقی نمی افتد. چیزی عوض نمی شود. " ما می میریم..." " بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟" این را فروید می پرسد. " ای کاش داوری در کار بود..." " یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه..." مصطفا دارد چیزی میخواند. حرفی نمیزند. هنوز تکان نخورده. آیدا با حجاب دراز کشیده است روبروی خیام و با او بحث می کند: " حجابیدن یعنی لذتبخش کردن حجاب برای زنان." " اما تو پتانسیل بیشتری برای بیحجابی داری، چون الان حجابت کامله." " یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه..."
داخلی. نزدیک صبح. تاریک روشن. صدای موسیقی آرام. خیام هنوز دارد سیگار می کشد. اما کتری دیگر بخاری ندارد. سیگارهایش را خشک میکشد. سرفههایش شدیدتر شده. آنکه داشت مینوشت هنوز دارد مینویسد. یک لحظه سرش را بلند میکند؛ نگاهی به خیام میاندازد و دوباره شروع میکند به نوشتن. سپیده لاابالی دراز کشیده وسط هال. سینهبند نبسته است و نوک سینههایش از زیر تاپ نازکش دیده میشود. مصطفا فکر میکند سپیده هرزه است. خیام همچنان که سیگار میکشد سپیده را نگاه میکند. آیدا حجابیدن را کنار گذاشته. روی کاناپه دراز کشیده و دارد به خواب میرود. مصطفا در حالی که به هرزه بودن سپیده فکر میکند چیزی را ورق میزند. شاملو نیست. شاملو دارد موهای آیدا را تجربه میکند. آیدا حجابیدن را کنار گذاشته. خبری از فروید نیست. خیام سیگار آخرش را روشن میکند و میگوید: "ما میمیریم."
آنکه دارد چیزی مینویسد سر بلند نمیکند و به خیام نگاه نمیکند. سپیده بلند میشود. به دستهایش تکیه میدهد. سیگار را از خیام میگیرد و دراز میکشد و پک میزند به سیگار. مصطفا دارد چیزی را ورق میزند. "یکی داره از بیرون به ما نگاه میکنه."
داخلی. صبح. روشن. موسیقی آرام. دختری کتابی قطور را زیر سرش گذاشته و روی کاناپه خوابیده است. پسری به کاناپه تکیه داده و دارد فکر میکند. دختری همان وسط هال دراز کشیده و اندامش را به رخ میکشد. پسری دیگر چیزی را ورق میزند. یکی دارد مینویسد.
حجابیدن. آیدا. موسیقی آرام و قوطی کنسروی که نقش یک زیرسیگاری را بازی میکند.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
گذشتن به وقت لی لا( بوطیقای لیلا صادقی )
متن ارائه شده در جلسه ی بررسی آثار داستانی لیلا صادقی در دانشگاه علامه طباطبایی - مصطفا خدایگان کلمه نگاه من است
در نقد ، بررسی و یا تحلیل متون لیلا صادقی ( و هر متنی از این دست ) چند گزاره ی بازدارنده، همیشه برای منتقد وجود دارد که می بایست حتمن از آنها گذشت . شکل و نوع خوانش این متون ، عدم وجود معیارهای مشخصِ نقد ، فقدان الگوهای عناصری و نشانه شناسیک و همچنین نبود سازماندهی های محوری و ساختاری ، وجود پیش فرض ها و ذهنیت های گمراه کننده قبل از خوانش متن و... موانع مهمی برای شکل گیری یک فرامتن بی طرفانه و فارغ از افراط و تفریط هستند . این ها همه باعث برخورد سلیقه ای بسیاری از منتقدان اینگونه نوشته هاست که اغلب چیزی نه نصیب متن می کند نه نصیب هیچ کس دیگری. حضور این پیش فرض ها و نوع چیدمانشان در ذهن ، باعث می شود که در حین خوانش، مخاطب یا منتقد وجود همزمان معناها ، موضوعات و مفاهیم مختلف و متفاوت را یکجا رد کند . چند صدایی اشیاء کشمکش ( کشمکش را خلاصه کرده ام ) * --------------------------------------------------------------------------------
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
..... ....... ............. ................... .. .. .. . . . در شعر چند سال ديگرم انگشت در دهان شهوتي تکان می خورد و می لرزد انگار از عمق تن آمده باشد پدر در مي زند به انگشت مادر در باران حامله مي آيد از اين همه حاشا شاخ در آورده اين اصل كه مي كشد به دوش شيهه ام و شالي كه بي برف در كلاه قدم مي زدم .. .. ماه سياه مثل سفيد پدر در مادر بود مادر در پنجره پنجره شاخ در آورده بود از حماقت بيد از اين همه حاشا شال من گردن من مي شود بر نوك انگشتي كه كور مي رقصم از دهان به دهان ديگري خبر مي شوم به داغ از ننگ به سنگ مي شوم شيشه مي شود بابا و نرماي ناخن سفيد مي پرد از پوست چرخ در چرخ چوب مي شنوم دروغ به بالا به پائين دروغ رو به بالا لال رو به پائين زبان الكن كنده مي شود از دهان كفشت به بند در شعر چند سال بر تکان انگشتي كه عمق تن را به سطح عشق آورد ..
مصطفي خدايگان .. . . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
تنان ايجاد شد با : نوشته اي كه هيچ گاه شعر نشد .. يك داستان ناتمام .. گذشتن به وقت لي لا (نقد آثار داستاني ليلا صادقي) نقد به مثابه ي عقده گشايي .. . . ضمنن نشريه ي ادبي ديما شما را به همكاري دعوت مي كند : هيچ متني از شما توسط ديما رد نمي شود ! در اين شماره (در دست چاپ) مي خوانيد : شمس آقاجاني رضا قنبري حبيب پرتاري سيد مهدي موسوي مهرداد فلاح مانا جعفري مريم عبدي ميرسليم خدايگان صمد آزادبخت همايون آزادبخت زهرا حسين پور سميرا نوروزي مرتضا و مصطفا خدايگان حجت عليپور بهروز مهدي زاده و... ديما منتظر مطالب شماست : ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
نقد به مثابه ی عقده گشایی نقدی بر شیوه ی نقدهای نقادان امروز
در www.dima-nn.blogfa.com بخوانید .. . .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
كارگاه داستان آهك برگزار کرد:::
نقد و بررسي آثار داستاني ليلا صادقي با سخنرانی و ارائه نقدهایی از :: رويا تفتي محمد آزرم مصطفا خدايگان سعيد احمد زاده زهرا حسين پور و . . ليلا صادقي .. . . *************************************** . . تهران دانشگاه علامه طباطبائي سالن مطهري دوشنبه 6/3/1387 در ساعت 4 عصر .................. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
. كارگاه داستان آهك برگزار مي كند:::
نقد و بررسي آثار داستاني ليلا صادقي با حضور و نقدهايي از :: شمس آقاجاني رويا تفتي محمد آزرم مصطفا خدايگان مرتضا پورحاجي زهرا حسين پور سعيد احمد زاده و . . ليلا صادقي .. . . *************************************** . . از تمام عزيزان داستاني دعوت به حضور مي شود:: تهران دانشگاه علامه طباطبائي سالن مطهري دوشنبه 6/3/1387 در ساعت 4 عصر از تمام عزيزان ادبي دعوت مي شود به حضور .. از طرف آهك : حسين پور . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||
|
|
|
|
|
..
./. خاک شهر چنگی به دل نمی زند بگذار زاگرس را بر سر بریزم ..! .. ./. یاریبخش حاتمی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط خدایگان
|
|
||